X
تبلیغات
رایتل
یک نمی دانم
  
 آمرانه
 
زیر فرش
بسته بندی
 
شنبه 21 مرداد 1385
آفتی به نام نفت

مطالبی که در زیر می آید نوشته میرزای شیرین کلک ما مسعود بهنود است

این مقاله را حتمن بخوانید در آن نکته ایست که من بسیار بدان ایمان دارم 

و بسیار گفته ام :

      کاش نفت نمی داشتیم!

       ((مشروطه و همزادش نفت))

وقتی تیر میرزا رضا کرمانی در لحظه ای نامنتظر ناصرالدین شاه را

 بر مزار معشوقش به خاک انداخت و به تاریخ نویسان رمانتیک امکان داد

 قصه ای رومئو و ژولیت وار بسازند، علی اصغرخان اتابک نخست وزیر

مقتدر و جوان دریافته بود که ملت بدون مظهری و مجسمه ای که قدرت را

 نشانگر باشد، آرام نمی ماند، پس به عنوان اولین چاره، جسد را در کالسکه

 سلطنتی نشاند، عینک آفتابی دسته طلای ملوکانه را بر چشمان بی نورش

 گذاشت و کس گماشت که دست های جنازه را به تکان آورد تا مردم گمان

 نبرند که بی پدر شده اند، چرا که اولین واکنش جامعه در بی شاه ماندن،

 ناآرامی و سرکشی بود.

به شرحی که ظهیرالسطان نوشته است، وقتی کالسکه و صدراعظم وحشت زده

 به کاخ رسیدند و جنازه را در شبستان گذاشتند، اتابک در را بست و کلید را در

جلیقه گذاشت. خبر به حرم رسید و زنان که ناگاهان انگار در خلاء رها شده

 بودند دست به شیون گذاشتند،

اتابک با عصا به دری که به خلوت حرم می رفت کوفت و تهیب زد که

 ساکت باشند و برایشان پیغام داد که می خواهید کاری کنید که مردم بریزند

به حرمخانه. زن ها پارچه در حلق فروکرده بی صدا شیون کردند. امین السطان

 پس به پلیس آماده باش داد و نان ارزان کرد و تلگرامی به تبریز فرستاد و به

 مظفرالدین شاه خبر داد که زود خودت را برسان. گرچه فرزند بیمار و بی حال

شاه مقتدر، به سرعت خود را نرساند و می خواست از سال مشئوم 1313

عبور کند و بعد تاج بر سر نهد،سالی که یکی کم بود دو تا عدد منحوس داشت.

 اما با تیر میرزا رضا مجسمه ای شکست و فروافتاد که هزاران سال بود

 ایرانیان به آن خو گرفته بودند. مجسمه اقتدار و شاهی، مظهر نوعی زندگی

 سنتی، زندگی سخت اما بی دردسر و برآمده از ضروریات جغرافیائی .

شاه کشی و یا شاه میری در فرهنگ ایران مصیبتی هایل بود مانند وبا و

طاعون تا آن زمان.از فردای قتل ناصرالدین شاه، آخرین شاه سنتی و مقتدر

 ایران، تا یازده سال بعد که فرمان مشروطیت امضا شد و مظفرالدین شاه به

همان امضا نام خود جاودانه کرد و همه پلیدی ها و پلشتی هایش بخشوده شد،

 جامعه به رهنمائی باسوادها – اعم از معمم و کلاهی  تلاش می کرد به خود

 تلقین کند که بدون مجسمه قدرت متمرکز هم می توان زندگی کرد، با قانون هم

می توان مانع از به هم خوردن نظم شد. بر منبر و در شبنامه ها به گوش مردم

 شهری خوانده می شد که سعادت در کمین است و قانون معجزه ای است

 که می تواند همان کار کند که شاه می کرد، تازه خیلی بهتر. مگر مستشارالدوله

 سال ها قبل در جزوه اش ننوشته بود فلاح جامعه در گروه ادای کلمه قانون

است. قانون به جای شاه، گیرم حرمسرا ندارد و ظلم هم نمی کند. چنین بود که

 مظفرالدین شاه که بودن و نبودنش اثری در زندگی مردم نداشت، فقط اسب

شاهوار پدر تاجدارش را به صندلی چرخدار فرنگی تغییر داد. اما دیگر شاه بدان

 معنا که بود در ایران پا نگرفت.چهار شاه آخر همه در تبعید و در حسرت کاخ

مردند، و همه در دل داشتند که با مردمی حق ناشناس روبرو بوده اند. ناصرالدین

 شاه آخرین تن از نسل سنتی شاهان بود.

مشروطه اعلام آمادگی بخشی از جامعه ایرانی بود برای زندگی بدون حاکم مقتدر،

 اما اعلام آمادگی تمامی جامعه نبود. مشروطه خواهان می خواستند این امر را

تبدیل به خواستی ملی کنند.

یازده سال از طریق منبر و شبنامه - دو رسانه موجود در زمان - اهل دیانت و

منورالفکران زمان، از مفسده قدرت نوشتند و مردم به شوق آمده با آنان همراهی

 کردند، نه فقط مردم دور از قدرت بلکه رجال چسبیده به قدرت هم در مشروطه

 دوای دردهای خود دیده دوان دوان با نفی سابقه خود در دوران استبداد به

 پای سفره مشروطه نشستند. عین الدوله نفس نفس زنان رساند که مبادا آن

عکس را عبدالله خان قاجار بگیرد و او در صف مشروطه خواهان نباشد.

 مشروطه خواهان همه همانند وصفی که کسروی از حاجی محمدتقی بنکدار

 داده که در حیاط سفارت بریتانیا معقول در میان جمع نشسته قلیان می کشید،

 سعی می کردند روی قالیچه جا بگیرند.

تا سرانجام مشروطه پیروز شد و میرزا جهانگیر خان شیرازی در سرمقاله

 اولین شماره روزنامه صوراسرافیل که اول روزنامه بعد از پیروزی

 مشروطه بود مژده داد که ملت ایران به یک جهش به تمدن پیوست و به

 شاهراه ترقی افتاد.

اینک صد سال از آن واقعه می گذرد و میرزا جهانگیر خان خود اولین قربانی

 آن خوشدلی بود و چه بسا بتوان گفت اکبر محمدی آخری آن ها، در این میان

هزاران. و مشخصه بیشتر حاضران همین خوش به دلی. کس از خود نپرسید

چطور شد جامعه ای که بالای نود در صدش بی سواد بود و در تمام سابقه و

 تاریخش هم جز تن دادن به قدرت حاکم و نظم وی عادتی نداشت، یک شبه

 تمام شیرینی و راحتی زندگی چنان را گذاشت و قدم در شاهراهی گذاشت که

 می گفتند انتهایش به سرزمین خرم و آبادی است بهشتی. اما معلوم بود

 که جاده ای سربالائی و نفس گیرست و برای جامعه قلیانی و چپقی هیچ

مناسبت ندارد، قانون را به شاه نهادن.تاریخ ما در همین صد سال نوشته

و هم خوانده شد. پیش از آن گذشتگان قهرمانان افسانه ای قصه هائی بودند

 لالای مادرانه برای به خواب کردن کودکان، یا نمکی به شعر عرفانی و

خوش به دل فارسی که دنبال نشانه هائی می گشت برای نالیدن از کوتاهی عمر

 و توصیه خوش باشی و دم غنیمتی.

 ما جز سکندر و دارا نخوانده ایم؟ یا حتی: آینه سکندر جام جم است بنگر.

بعد مشروطه بود که ایرانی در جست و جو برآمد تا پدران خود بیابد و شاید

علت عقب ماندن از قافله را در سرگذشت آن ها بجوید.

مشروطه گلی بود که در باغ زندگی ما ایرانیان روئید و اگر خاری همزادش

نبود،امروز چنین نبودیم که هستیم. و آن خاری چیزی جز نفت نبود. مشروطه و

نفت با هم آمدند و بعض از طایفه خوش به دلان باور کردند که دومی می تواند

 چشمه ای بود که آن گل را آبیاری کند و به آن طراوت مدام بخشد. که نبود.

مشروطه آمد که جامعه را قانع کند که بی شاه مقتدر قاهر هم می توان زیست،

نفت آمد و نگذاشت چنان شود. نفت باعث شد که قدرت قاهر چنان جلوه گر

 شود که برای به دست آوردن و حفظش بتوان از جان ها و فرصت ها گذشت.

 مشروطه تقسیم قدرت را میان مردم می خواست و نفت هدیه ای شیطانی

به قدرت بود تاصاحب آن را از تقسیم منصرف کند.

تا پیش از نفت، از صدها سال قبل قدرت چنین جاذبه و رسالتی نداشت.

 مردم ایران شیعه که شدند به عشق آل علی دل به خاندان شاه اسماعیل سپردند

وآنان هم راحت از قنداق شاه می شدند و مظهر ملیت. تازه قاجاریه هم از دل

 همان عشق به صفوی برآمد که نوشته اند فتحعلیشاه وقت تاجگذاری دستار

 سبز سیادت بسته بود– یادآوری این که از تخمه صفوی هستم – سران قجر

 دست به قبضه شمشیر شدند تااز خیر آن گذشت. حتی آن فرجه ای که در

تاریخ ایجاد شد و شاه سلطان حسین رفت و تاج بر سر محمود افغان نهاد،

باز هم چندان خیر و برکتی نداشت نه نادر ونه کریم خان سلسله های کوتاه

– زنگ تفریح های تاریخ – تغییری در آن عشق و ارادت ندادند. ملت همچنان

 سر بر سینه افسانه شاه اسماعیلی نهاده و خفته بود و کاری به قدرت حاکم نداشت

 و قدرت حاکم هم تحفه ای در خزانه نداشت که با آن هوس تغییر تاریخ کند و دل

 به اصلاح جهان ببندد. حتی خروار خروار جواهرات غنیمت نادر از هندوستان

هم چنین خیال های بلند در سر کسانی که آن را در اختیار داشتندنینداخت.

اما کلید چاه های نفت چنین کرد. پیش از آن که ماشینی که در مشروطه ساخته

شده بود به حرکت در آید، کسانی دستور پرواز به آن دادند.

مشروطه در صد سالگی ناکام است و هنوز در ایران مرحله جنینی می گذارند

و در جست و جو علت چنین ناهمزمانی، نفت همزاد مشروطه را باید نشانه گرفت

که جان و خون مشروطه را مکید و خود چونان بختکی بر زندگی ایرانیان افتاد.

محمد علی شاه بی خبر و خام سال ها بعد از آن که به رسوائی از سلطنت گذشت،

 در بورسا به خان ملک ساسانی گفت تازگی ها در مجله ای فرانسوی خوانده ام

 در جنوب ایران انگلیسی ها نفت پیدا کرده اند، به نظرم همه ماجرای ما همین بود.

کسی که اولین شاه ایران شد که به سفارتخانه ای خارجی پناه برد، سه سالی دیگر –

آن هم از طریق مجله فرانسوی کشف بزرگ کرده بود – اما سه چهار نسل ایرانی،

در این صد سال به پوست و استخوان، به فرصت هائی که از دست رفت،

 باید دانسته باشند که همزاد مشروطه چه نقش منحوسی بر سرنوشتشان زد.

 گرچه که برای بعضی از ما نفت به جای همان شاه قهار نشسته که با وجودش

 آرامشی خلسه آور دست می دهد و انعقیادی رعب انگیز. (مسعود بهنود)


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
شمار قدم رنجه ی شما : 175350


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها