X
تبلیغات
رایتل
یک نمی دانم
  
 آمرانه
 
زیر فرش
بسته بندی
 
پنج‌شنبه 19 آذر 1388
شعر یک دوست و ...

دوست خوب من از من خواست تا چیزی درباره این شعرش بنویسم  پشت گوش انداختم زیرا زیاد تحلیل و تشریح را  دوست ندارم بیشتر دوست دارم لذت ببرم  .                                                                                                    

 با نمی دانم ها منافات دارد شاید بوی دانسته هایی بدهد آخر به هر حال شرط انصاف ندیدم پس پاره ای از نظر معنایی  سعی کردم بازش کنم تا چه افتد شما هم اگرخواستید مرا کمک کنید به ویژه شما که می دانید.       

 

 

 

ماجرای دختر آن سوی خیابان در 6 پرده

پرده شماره 1

تو از دور دست ها آمده بودی

از ماضی بعید

از دل صفحات پاره پاره

آویزان می شود به آویز لباس های مادر بزرگه بزرگه بزرگم.

تا شرف خیابان را به شیشه های پر از مستطیل تقدیم کند این پیرمرد پر از نق.

با تو اما تمام صندلی های خالی را چه کنم ............ نقطه می گذارم. نقطه می گذارم. نقطه.

پرده شماره 2

آقا اجازه

این رنگ قرمز تند را اینجا بگذاریم امانت،

در همسایگی کلاس شیمی.

 شیما:

کفش هایت را در بیاور، اینجا هیروشیماست.

در شقیقه هایم دایره زنگی می زند زنی از آن طرف خیابان

در حاشیه میدانی که می دانی.

تا این رنگ قرمز تند بلاتکلیف را چه کنم.

آقا اجازه.

پرده شماره 3

در سایه زندگی می کرد

علامت سؤال بزرگی را با خودش همه جا می برد.

به ناخن هایش رنگ های عجیب و غریب می زد

از کفش تنگ، ارتفاع، آتش، قبر و بعد از ظهرهای سه شنبه متنفر بود

یک روز به کوچه رفت و دیگر نیامد.

پرده شماره 4

نام اصلی اش اما فرشته بود

وقتی خروس ها در دایره به جان هم افتاده بودند

وقتی مصالح ساختمانی به قاعده مرتب می شد

وقتی ماهی گیر آوازش را زمزمه می کرد

وقتی موشک ها رفتند تا به مو شک کنند

وقتی غانقاریا مغز استخوان تو را می مکید

وقتی کودکی دستش را در دماغش فرو می کرد یا نمی کرد

نام اصلی اش فرشته بود

پرده شماره 5

می آیی، نمی آیی؟

تازه خبرت را زنبورک ها برایم آورده اند.

تازه کمانم را کماکان کشیده نگاه داشته ام به اعتبار چشم های شما

تازه خبر ندادی

دلم برای کبوترهایم، کتابهایم، سه تارم، گلدانهایم و این همه هایم هایم هایم هایم تنگ شده

شاعر سوسیالیست.

پرده شماره 6

مسافر خسته چمدانش را باز کرد

- درست مثل قطار ساعت 22/8 دقیقه که تمام دار و ندارش را-

پیراهن سفید آهار خورده

کاغذهای خط خطی و تعداد قابل اعتنایی مداد

خوشبوترین عطر دنیا

و طنابی که پیشتر تحملش را آزموده بود.

15 آبان 87 ساعت 36/8 دقیقه عصر 

http://www.tezaktotel.blogsky.com  

پرده شماره یک

شاعر شعر را با دیالوگ یک طرفه ای با مخاطبی غایب (یا همان دختر آن ور خیابان) می آغازد در این پرده آیا پیرمرد پر از نق که به نوستالوژی های گذشته آویزان می شود پیش بینی شاعر از آینده خودش نیست؟!

در این بند زمان حال است در آینده یعنی زمان حالی که در آینده خواهد بود اما حرف از گذشته است.

پرده شماره دو

  در این پرده شاعر دو مخاطب دارد یک آقا و دیگری شیما ست. در این پاره از شعر متن اجرایی تر می شود و تا حدودی به نمایشنامه و عنوان پرده نزدیک می شود آن هم بیشتر بخاطر آوردن "آقا اجازه " که یادآور بازسازی کلاس درس است و اجازه گرفتن از معلم یا مدرس، شاعر از استادش اجازه می گیرد تا با این رنگ قرمز (که شاعر با تاکید بر تند بودن اش بار اروتیک عاشقانه آن را تشدید می کند) را با خود نبرد!که به شیما می رسد مخاطب اش عوض می شود با شیما از خود می گوید اینجا شیما می تواند شخص ثالثی باشد که به عنوان شاهد مورد قبول شاعراست یا می تواند نام مستعار دختر آن ور خیابان باشد؟! که شاعر سرگردانی اش را با او در میان می گذارد اما نه شاعربا شیما از زنی در آن ور خیابان می گوید به نظر این زن همان دختری ست که شقیقه شاعر را ترکانده است.شاعر از اول می داند که کمکی از او(شیما) بر نمی آید پس دوباره این پرده را با آقا اجازه به پایان می برد که یادآور سئوال نسلی است که همیشه می بایست برای هر کارش اجازه بگیرد تا راحت باشد.

بازی زبانی  "ش" در تمام این پرده قابل رد یابی ست . در" کفش هایت را در بیاور، اینجا هیروشیماست"  شاعر هیروشیما را مقدس می داند و با حالت دستوری امر به بیرون آوردن کفش ها می کند انگار شیما قرار است به یک مکان مقدس قدم بگذارد اینجا کجا می تواند باشد غیر از ما بین شقیقه های شاعر که انفجاری در آن رخ داده است

پرده شماره سه

 

در این پاره مخاطب خواننده می شود و شاعر دارد از دختری حرف می زند که به احتمال زیاد دختر اصلی شعر یا همان دختر آن ور خیابان است. لحن شاعر کاملن خبری ست و می خواهد جزئیات مهمی که به خاطرش مانده را برای مخاطب و در واقع به گوش دختر برساند.(تا دیوار بشنود)

پرده شماره چهار

در این پاره هنوز مخاطب خواننده است و لحن شاعر خبری . شاعر با نشان دادن زمان می خواهد اشاره به دوره زمانی کند که برای مخاطب رمز گشایی نمی شود شاید تنها دختر از این زمان با خبر است.شاعر به عبث بودن زمان و این یادآوری پی می برد و تردیدش را با " وقتی کودکی دستش را در دماغش فرو می کرد یا نمی کرد" نشان می دهد اما هنوز به فرشته بودن دختر اعتقاد دارد.

در "وقتی غانقاریا مغز استخوان تو را می مکید" این سوال پیش می آید مخاطب در اینجا خواننده است یا شخص ثالثی که ما نمی شناسیم؟

پرده شماره پنج

بازی زبانی "ک" که خوب در آمده "کمانم را کماکان کشیده"  مرعات نظیر خوبی در "زنبورک " ،"کمان"و "سه تار " دیده می شود که آن هم بسیار خوب در آمده ،بگذریم از تکنیک های زبانی-زبانی بیشتر به همان تحلیل زبانی – مفهومی خودمان بر گردیم. راوی در این بند مانند تمامی بند ها شاعر باقی می ماند اما مخاطب تغییر می کند به دختر مورد نظر شعر این بند به شکل نامه یا یاداشتی می ماند که اگر مخاطب اصلی آمد بخواند ، شاعر در این یادداشت در آغاز دلهره اش را از آمدن یا نیامدن مخاطب را با او در میان می گذارد و در پایان نامه یا یادداشت موجودیت خود را با صفت سوسیالیست امضا می کند.

شاعر که از خانه اش دور است و این را با نشان دادن دلتنگی اش به داشته های خانه اش (سازش و..) نشان می دهد و در ضمن می خواهد خودش را معرفی کند ، مسافتی را آمده اما از زنبورک ها می شنود که (دختر) نمی آید  یاداشتی می گذارد و بر می گردد قسمت زیادی از معانی استنباط شده این بند از بنده بعدی(آخر) قابل برداشت است.

این بند به نظر می رسد یک غلط تایپی دارد و آن" خبر ندادی" است یا "خبر نداری " اگر دومی باشدکه به تمامی موارد بالا درست به نظر می رسد اگر نه باید  قبول کنیم در چهار سطر آخر این بند شاعر با خودش صحبت می کند و در حال منولوگ است که تحلیل اش کمی تغییر می کند.

پرده شماره شش

این بند تصویری ترین بخش شعر و درخشان ترین بند آن است  که خوشبختانه بند آخر نیز هست (البته به نظر نگارنده حقیر)

مسافر که  احتمالن خود شاعر است بر گشته بی آنکه دیداری داشته باشد محتویات چمدان در تشبیهی درخشان ،

 بی آنکه حرف اضافه ای زده شود  زمان و وسیله سفر شاعر را نشان می دهد. که  به قطار ساعت 8.22

 یک ایجاز کامل و بدون عیب است. محتویات چمدان نشان از امید دارند "پیراهن سفید آهار زده" "عطر خوش بو" و ...

 امیدی که حالا معنای اش برای شاعر از بین رفته و شاعر ضربه آخر را می زند با وجود طنابی در چمدان که پیشتر تحمل اش را آزموده شاعر تحمل ندارد شاعر به خودکشی می اندیشد.

نمی دانم

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
شمار قدم رنجه ی شما : 175356


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها