X
تبلیغات
رایتل
یک نمی دانم
  
 آمرانه
 
زیر فرش
بسته بندی
 
سه‌شنبه 8 آبان 1386
امروز

 

 چند روز است درون ام آتش بازیست رفته بودیم  میدان بار  انگور بخریم انگور سیاه تمام شده بود

برنج خریدیم بر می گشتیم رادیو روشن بود ترافیک بود گاری دستی تمام کیسه پاره هایش پخش بود جوان گاریچی دراز مرده بود نفهمیدیم که کی چند ده متر رد شدیم بعد از چند دقیقه صدای رادیو را شنیدم فردا صبح از روبروی خانه ی .... پیکر قیصر امین پور.... دوباره نشنیدم درست شنیده بودم ....

حالا با  خودم گفتم او  شاعر  بود او شاعر است شاعر ها یا نیستند یا شاعر اند

قاف

و قاف

حرف آخر عشق است

آنجا که نام کوچک من
آغاز می‏شود!

              قیصر امین پور


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
شمار قدم رنجه ی شما : 175345


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها