X
تبلیغات
رایتل
یک نمی دانم
  
 آمرانه
 
زیر فرش
بسته بندی
 
جمعه 2 شهریور 1386
توهم خیابانی

 

در خیابان راه می روم ناگهان احساس می کنم تو را دیدم سر می چرخانم با خودم می گویم این خانم چقدر شبیه اش بود اما بیشتر که نگاه می کنم شباهت ها کمتر می شوند کمتر و کمتر دقیق که می شوم شباهتی نمی بینم هیچ شباهتی عبور کرده ام پنجاه قدم خانم سواره ای به من پیاده نگاه می کند نظرم می افتد به او وسرم که پایین می افتد سریع بالا می آورم نه تو نیستی! شبیه تو هم نیست همه چیز این بار سریع تر اتفاق می افتد با دست چپ دو انگشت شست و اشاره ام را بالای دماغم می گذارم و با فشار به سمت انتهای ابرو هایم می کشم از زیر چشم با فشار کمتر ادامه می دهم و در گودی ِ گوشه ی چشم متوقف می شوم فشار بیشتری می آورم دست بر می دارم و ادامه راه می دهم می دانم اصلن تو در اینجا نیستی ! اصلن تو اینجا چه می کنی ! همه این ها را می دانم در پس زمینه ذهنم عبور می کنند که صدای بوق ممتدی مرا به خود می آورد چند قدم آن طرف تر سوار تاکسی می شوی خودت هستی سراسیمه به سمت تو می آیم نمی رسم می ایستم و با درنگ غریبی به تاکسی در حال رفتن نگاه می کنم کنار خیابان می ایستم تا با تاکسی ِ بعدی به دنبال بیایم نباید تاکسی را بین ماشین های دیگر گم کنم نگران هستم  چرا تاکسی نمی آید تاکسی دارد کوچک تر می شود اما هنوز تاکسی نیامده دیر می شود تاکسی  در ترافیک گم می شود و این تاکسی های لعنتی همه شبیه هم اند تنم کمی شل می شود اما هنوز بیهوده نگاه می کنم ایستاده ام  تاکسی ها و شخصی ها هی می آیند و ترمز می زنند وبوق. یک چیز هایی هم می گویند که من نمی شنوم بر می گردم حالا مطمئن هستم این بار هم تو نبودی! دارم دیوانه می شوم به خانه بر نمی گردم نمی دانم روی نیمکتی ازپارکی نشسته ام چشم هایم را بسته ام صدایی دخترانه انگار از من می پرسد ببخشید آقا کبریت دارید؟ چشم هایم را باز می کنم و زل می زنم به دختر سئوالش را تکرار می کند. ببخشید گفتم کبریت دارید؟حالتون خوبه آقا؟ بعد مکثی یک دفعه می گویم بله بله! و سر تکان می دهم  دختر می گوید اگه میشه لطف کنید ! با تعجب می گویم چه لطفی ؟! می گوید کبریت!می گویم کبریت؟ اما من کبریت ندارم . دختر می گوید اما خودتان ...

 حرفش را می خورد و می گوید هیچی هیچی خداحافظ. می گویم خداحافظ و با خودم می گویم دختر دیوانه!

یک هفته در این سراب گیر کرده ام که تمام نمی شود تلفن را برداشتم و به تو زنگ زدم وقتی گفتم چه خبرو تو گفتی که راستی هفته پیش این جا بودی و من ناخود آگاه گفتم یکشنبه و تو گفتی تو از کجا می دونی کی بهت گفته؟من جوابی نداشتم که بدهم گفتم: همینجوری گفتم و ساکت شدم تو هم ساکت شدی نمی دانم شاید داشتی فکر می کردی باور بکنی یا نه!  و ادامه دادی یک روزه آمده ای برای یک کار اداری و نمی توانستی من را ببینی یعنی دلت زیاد می خواسته اما نشده من ساکت مانده بودم و تو می گفتی...

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
شمار قدم رنجه ی شما : 175345


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها