X
تبلیغات
رایتل
یک نمی دانم
  
 آمرانه
 
زیر فرش
بسته بندی
 
سه‌شنبه 19 مهر 1384
    نمیدانم چرا بعد آن دخت
 با گیسوان بلوند بلندش
     درباد ٍٍبریشان بود
آن دخت غمین شعر نیزمی گفت
تا خواستم با او درآمیزم!
  بیر زنی بیوه بسان آن نمیدانم
    بی دندان
ایستاده که نه خمیده روبروی من
 خشکیده درخت خانه مان را می مانست
     از خیابان ردش کردم
    با کمی اکراه
        دستش سرد
     میتی گاهی کفن بوشیده که می لرزید
اما ها !بعد آن

    دختری شوخ شنگی شد!
شاداب و نورسته
 با دامن گلدار
   زیبا
  گاه خفته در گل وریحان
دستهایم در دستهای کوچکش احساس بزرگی کرد
  بعد آن  به خواب آمد مرا  یا که بیداری؟
نمیدانم؟

   زنی بالغ
 رسیده 
   انارهایش چیدنی گشته
 دستم سرخ شد
  از شرم
    رها کردم
نبود از ترس
        از ترس آنها که می دانید!
و اما نه! 
  بازمن زینها
 دختر غمین زر تار موی خویش می خواهم

    پاییز می خواهم
 پاییز



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
شمار قدم رنجه ی شما : 175356


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها